ایکاش سرداران سپاه خون این فرزندان مظلوم ملت را پاس میداشتند ، ایکاش
گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته
انگار دارم میپرم آهسته آهسته
انگشترم، مهرم، پلاکام، چفیهام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته
آهسته آهسته سرم از خاک میروید
از خاک میروید سرم آهسته آهسته
جز نیمهای از من نمییابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته
امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته
خوابیدهام بر شانهها و میبرندم. . . نه
تابوت را من میبرم آهسته آهسته
آن پیرزن، این زن به چشمام آشنا هستند
دارم به جا میآورم آهسته آهسته
خواندم: پدر خالی است جایش... این خبر میریخت
از چشمهای خواهرم آهسته آهسته
دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته
مهدی فرجی
عکس بر گرفته از این وبلاگ .
