۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

سردار شهید ارتش که پیکرش پس از سالها اسارت و دفن شدن در عراق سالم مانده و به ایران بازگردانده شد


در این مجال زندگی‌نامه شهید امیر سرلشکر حسن هداوند میرزایی و روایت سالم ماندن پیکر طیبه ایشان را بعد از 12 سال، تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم:
شهید حسن هداوند میرزایی در تاریخ ۹/۸/۱۳۳۷ در روستای قشلاق کریم آباد در یک خانواده انقلابی و مذهبی از توابع ورامین دیده به جهان گشود. دوران دبستان را در مدرسه کریم آباد و دوران راهنمایی را در روستای جلیل آباد بسر برد پس از آن به سفارش یکی از بستگان وارد دبیرستان نظام شد و بعد از این مرحله در سال ۱۳۵۵ وارد دانشکده افسری شد. سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک دختر و یک پسر است.
در پیروزی انقلاب نقش چشمگیری داشت و از دستورات مافوق خود سرپیچی و از تیراندازی به سوی هموطنان خود و مردم بی گناه خودداری نمود. در سال ۱۳۵۷ منزل ایشان که در نظام آباد تهران واقع بود، توسط نیروی ساواک رژیم شاهنشاهی مورد غارت قرار گرفت ولی چیزی از منزل ایشان یافت نکردند چرا که ایشان از یاران جان برکف امام خمینی (ره) بودند و اعلامیه و نوارهای زیادی در اختیار داشتند.
پس از گذشت این دوران در سال ۱۳۵۹ از دانشگاه افسری فارغ التحصیل شد و با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله به جبهه اعزام شد . در سال ۱۳۶۰ در منطقه عملیاتی میمک فرماندهی  عملیات و در سال ۱۳۶۱ در عملیّات بیت المقدس فرماندهی گروهان را به عهده داشت.
در تاریخ ۲/۳ /۱۳۶۱ یک روز مانده به آزادی خرمشهر عملیّات ایشان لو رفت و توسط عراقی ها در همان روز به اسارت درآمد . ایشان در یکی از زندان های عراق بنام صلاح الدین تکریت در بند اسارت بود، در دوران اسارت از خود گذشتگی ها و رشادت های زیادی از خود نشان داد و شکنجه های زیادی را متحمّل شد زیرا ایشان از طریق نامه با رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) از طریق آدرس یکی از دوستان در تهران مکاتبه داشت و از رهنمون های آن بزرگوار در اسارت بهره می برد.
تنها وسیله ارتباطی ایشان با خانواده در آن زمان فقط نامه بود که هر شش ماه یک بار توسط صلیب سرخ فرستاده می شد . او در نامه هایش از احوال خود و دیگر اسرا می نوشت . او که کشاورزی را از پدر یاد گرفته بود و مهارت های زیادی در این زمینه داشت آنجا هم به کشاورزی می پرداخت و خیار و گوجه به عمل می آورد. با وجود اینکه در زندان اتو در اختیار نداشتند امّا همیشه لباسهایش تمیز و اتو کرده بود ، لباسهای خود را هنگاهی که هنوز نم داشت در زیر تخت خود قرار می داد و تا صبح خشک می شد.
در این دوران یک بار از طریق صلیب سرخ به زیارت حضرت امام حسین (ع) ، حضرت علی (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مشرف شدند.
او که فردی شجاع و نترس بود از عراقی ها مایحتاج دوستان خود را تأمین می کرد ، یک بار به خاطر نفت در زمستان چون هیچ وسیله گرمایشی نداشتند با عراقی ها درگیری پیدا کرد امّا از آنجایی که او از نیروهای کماندو ارتش بود و فردی سخت کوش وچالاک بود توانست بر عراقی ها چیره شود و همین مسائل بود که باعث شد عراقی ها وی را زیر نظر داشته باشند . البتّه شهید حسن هداوند میرزایی از همان دوران اولیّه جنگ شناسایی شده بود به طوری که در کردستان توسط افراد کومله برای سر ایشان مبلغ صدو پنجاه هزار تومان در سال ۱۳۶۰ جایزه گذاشته بودند و این چیز جدیدی نبود.
در سال ۱۳۶۸ یعنی در دوران آزادی اسرا ایشان را به همراه ۱۹ نفر دیگر به قصد آزادی از زندان بردند ، آن ۱۹ نفر برگشتند ولی خبری از این شهید نشد .  عراقی ها لباس های او را برای هم بندی هایش آوردند و از آنها خواستند که شهادت بدهد که او به مرگ طبیعی مرده است . ولی با توجّه به صحبت های یکی از دوستان ایشان او را در سلول انفرادی انداخته بودند که با ضربات مشت با دیگر دوستان خود ارتباط برقرار می کرده ولی دقایقی بعد دیگر صدای ضربات او شنیده نشد ، عراقی ها با سروصدای دوستان او درب سلول را باز کردند و پیکر این شهید را که سیاه و کبود شده بود بیرون آوردند و به بیمارستان الرشید عراق منتقل کردند.
در ۲۵ تیر ماه ۱۳۶۹ امیر سرلشکر حسن هداوند میرزایی به فیض شهادت نائل آمد و پیکر ایشان در قبرستان کرخ الاسلامیه به خاک سپرده شد . در سال ۱۳۸۱ به دستور مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای دستور نبش قبر ایشان و دیگر شهدا را دادند ، پیکر این شهید پس از ۱۲ سال بدون هیچ نقصی از دل خاک بیرون آورده شد و به همراه ۵۷۰ شهید اسیر دیگر که سرلشکر شهید عباس دوران هم در آن حضور داشت به میهن اسلامی باز گشت.

پیکر مطهرش در امامزاده موسی (ع) روستای خلیف آباد از توابع شهرستان پاکدشت پس از یک مراسم باشکوه به خاک سپرده شد.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

بالاترین ، گیهان جنبش سبز

هیچگاه فکر نمی کردیم بالاترینی که سالها برای بالاتر رفتنش روزی دست کم 10 ساعت پشت کامپیوتر بویدم ، به چنین ملغمه ای از دروغ و فحش بدل شود ! بعد از یکی دو ماه از دیدن لینکی بااین عنوان  "چگونه بگویم تا مرا نزنی؟ چگونه بگویم تا خودت را نزنی؟ چگونه بگویم “علی” بدبختی ما است؟!"   بهت زده شدم. به نظرم بالاترین و بالاترینی ها جنون دروغ گرفته اند ، به هر قیمتی باید مذهب را کوفت حال هرچه دروغهای بزرگ تر و فحش های بد تری بدهی بهتر.


استناد به منابع اهل سنت در توهین به علی همان قدر خنده دار و ابلهانه است که استناد به روزنامه کیهان و رجا نیوز و فارس نیوز در روایت کردن و شناختن جنبش سبز از این منابع، این جمله روشن علی که عبد الله بن فقيم ازدى گويد: من و برادرم، كعب، در سپاه با معقل بن قيس بوديم و چون مى‏خواست حركت كند پيش على رفت كه با وى وداع كرد و گفت: «اى معقل، چندان كه توانى از خدا بترس كه خدا به مؤمنان چنين سفارش كرده است، به مسلمانان تعدى مكن، به ذميان ستم مكن، گردنفرازى مكن كه خدا گردنفرازان را دوست ندارد.»   اهمیتی ندارد اما ، دروغهایی که اکثریت حاکم در طول تاریخ اسلام بافته اند مستند است و معتبر!

اما اینها مم نیست ، مهم عقده ماست که باید خالی شود. گرچه من سهم خامنه ای و یارانش در مصادره و سرکوب مردم بنام دین را  عامل اصلی این رفتار گونه رفتاره میدانم.





نامه اخیر رضا گلپور ( که دین ستیزان بالاترین باسکوتاز کنارش گذشتند) ه گوید چاه مسجد جمکران و سایر داستنها توسط فردی بنام لطفی که از مراد و مرشد رحیم مشاعی است ساخته شده مهم نیتس ، اما این چاه بهانه خوبی است که مهدی را با آن کوبید !!

نمی دانم سرنوشت جنبش در میانه جنون خامنه ای و این افراد چه میشود...






۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

آهسته آهسته .....



ایکاش سرداران سپاه خون این فرزندان مظلوم ملت را پاس میداشتند ، ایکاش

خون اینان بازیچه امثال محمود نشده بود.....



گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته

انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته


انگشترم، مهرم، پلاک‌ام، چفیه‌ام، عطرم


پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته


آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید


از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته


جز نیمه‌‌ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت


در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته


امروز بعد از سال‌ها زاییده خواهد شد


ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته


خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم. . . نه


تابوت را من می‌برم آهسته آهسته


آن پیرزن، این زن به چشم‌ام آشنا هستند


دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته


خواندم: پدر خالی است جایش... این خبر می‌ریخت


از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته


دیگر برای آستین بالا زدن دیر است


این را بگو با مادرم آهسته آهسته


مهدی فرجی


عکس بر گرفته از این وبلاگ .